شروع
خسته از اینترنت نصفهونیمه و فیلترشکنی که وصل نمیشد، موسیقی فیلم ابدیت و یک روز را پخش کردم و رمان معمولی عاشقانهای را ادامه دادم.
سنوسالم از خواندن رمانهای اینترنتی گذشته ولی اینیکی را چندینبار خواندم که با بقیه فرق دارد و از زندگی معمولی و روایت آدمها طوری میگوید که خودت را غرق جهانشان میبینی.
جایی از رمان با خواندن جملات شخصیت مرد ماجرا یاد علی افتادم؛ علی دوست نامهای من است که یک روزی نامهاش را اتفاقی خواندم و از لحن عادی و معمولیاش خوشم آمد و ادامه دادیم به حرف زدیم و من را یاد رابین ویلیامز و جویی و مُری میاندازد.
همین یادآوری باعث شد به علی پیام بدم و از بین کلمات ترکی به آخشام رسیدیم.
مدتها بود میخواستم مثل قبل وبلاگ بنویسم و نمیشد و علی با آخشام جرقهاش را زد.
اینجا در تهران کمی از اخشام گذشته و به شب رسیده؛
بعد از نوشتن باید وسایلم را مرتب کنم و درس بخوانم و برای فردا سرکار آماده شوم ولی دلم میخواهد با جیب خالی پیتزا سفارش بدهم و بدون نداشتن هیچ وسیله شخصی در اینجا، لاک سرمهای بزنم.
در نهایت ولی چای میخورم و به یاد علی به موسیقی ترکی گوش میکنم، شاید فردا آخشام بهتری باشد.
:*