Akhsham

Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛
به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.

من مقاومت زیادی در برابر سرما دارم ولی محل کار جدیدم واقعا دست‌کمی از قطب جنوب ندارد، تا حدی که هرروز موقع بیدار شدن دلم می‌خواهد تماس بگیرم و انصراف بدهم. 
حالا ولی در همین سرما پشت سیستم نشستم و احمد پژمان طوری پیانو می‌نوازد که خودم را در کف فقیرترین خیابان این شهر تصور می‌کنم و فکر می‌کنم چرا مامان به من زنگ نمی‌زند و حالم را نمی‌پرسد. 

هزارسال پیش وقتی روبه‌روی الهام نشسته بودم و از مزخرفات اگزیستانسیالیسم می‌گفتم و او هم به دنبال پیدا کردن اختلال روانی من، ناگهان و بی‌مقدمه گفتم من از این آدم خیلی خیلی خشمگین و دل‌شکسته‌ام، هزار دلیل برای امید نبستن به او و کمک‌هایش دارم ولی هنوز ته قلبم منتظر تماس‌های او هستم. خوشبختانه او هم هربار بیشتر از قبل من را از خودش ناامید می‌کند. 
برای الهام گفتم ادای آدم‌های قوی را در می‌آورم ولی هنوز فکر می‌کنم شاید آن پیرمرد ترک که نان خشک و پلاستیک از اهالی شهرک می‌خرید، یک صبح زود من را پشت در آپارتمان 16 در طبقه 4 گذاشت و رفت. 

یادم نمی‌آید الهام چه جوابی داد ولی حالا موقع نوشتن مقاله ترجمه مدرک رسمی دانشگاه آزاد دوباره به همان تصور احمقانه فکر می‌کنم و می‌دانم هیچ دلیلی برای رد این فرضیه ندارم که دو روز قبل وقتی در ساعت نامتعارفی به مامان زنگ زدم، گفت کار دارم و بعدا زنگ می‌زنم و این بعدا احتمالی زمانی است که سوالی داشته باشد یا کاری. 
راستش دلم می‌خواست شبیه این سریال‌های کره‌ای الان در وضعیت مالی و سلامتی و اجتماعی خوبی بودم که نهایتا در مواقع خوردن آبجو یادم می‌آید یه مامانی هم وجود داشت و کمی اشک بریزم و فردایش شبیه یک آدم قوی و جدی و مغرور سرکار بروم؛ اما بیشتر شبیه آدم‌هایی هستم که شب‌ها روی چمن‌های یخ‌زده پارک لاله کنار آتش سیب‌زمینی کبابی و چای البالو می‌خورند(که اتفاقا ترکیب محشری هم هست). 

خیابان سعدی شمالی را که به سمت بیمارستان امیر اعلم بروی، نبش یک خیابان فرعی، یک شیرینی‌فروشی ارمنی-اوکراینی است که من هربار دلم برای مامان تنگ می‌‍شود، می‌روم آن‌جا. آن‌جا هیچ شباهتی به مامان ندارد ولی خانم فروشنده با لهجه غلیظ ارمنی و عینک بامزه انگشت‌هایی نرم و نازک شبیه مادربزرگ‌ها دارد و بوی وانیل می‌دهد.  امروز هم دلم می‌خواهد قید سرما و کار را بزنم و بروم شیرینی‌فروشی مینیون و پروک زردآلو و قهوه بخورم تا یادم برود این فکر. 

یا شاید بهتر است بابانوئلی وجود داشت که بوی خانم ارمنی را با پروک و ناپلئونی تا این‌جا می‌رساند. 

 

پ.ن: امان از موسیقی Hey Jude

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۰۹
zahra

خسته از اینترنت نصفه‌و‌نیمه و فیلترشکنی که وصل نمی‌شد، موسیقی فیلم ابدیت و یک روز را پخش کردم و رمان معمولی عاشقانه‌ای را ادامه دادم. 
سن‌و‌سالم از خواندن رمان‌های اینترنتی گذشته ولی این‌یکی را چندین‌بار خواندم که با بقیه فرق دارد و از زندگی معمولی و روایت آدم‌ها طوری می‌گوید که خودت را غرق جهان‌شان می‌بینی. 
جایی از رمان با خواندن جملات شخصیت مرد ماجرا یاد علی افتادم؛ علی دوست نامه‌ای من است که یک روزی نامه‌اش را اتفاقی خواندم و از لحن عادی و معمولی‌اش خوشم آمد و ادامه دادیم به حرف زدیم و من را یاد رابین ویلیامز و جویی و مُری می‌اندازد. 
همین یادآوری باعث شد به علی پیام بدم و از بین کلمات ترکی به آخشام رسیدیم. 
مدت‌ها بود می‌خواستم مثل قبل وبلاگ بنویسم و نمی‌شد و علی با آخشام جرقه‌اش را زد.

اینجا در تهران کمی از اخشام گذشته و به شب رسیده؛
بعد از نوشتن باید وسایلم را مرتب کنم و درس بخوانم و برای فردا سرکار آماده شوم ولی دلم می‌خواهد با جیب خالی پیتزا سفارش بدهم و بدون نداشتن هیچ وسیله شخصی در اینجا، لاک سرمه‌ای بزنم.
در نهایت ولی چای می‌خورم و به یاد علی به موسیقی ترکی گوش می‌کنم، شاید فردا آخشام بهتری باشد. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۰۷
zahra